تاج السلطنه

19

خاطرات تاج السلطنه ( فارسى )

انسان از خوردنش خسته نمىشد . پس از اتمام آش‌پزان ، به سلطنت آباد يا به نياوران رفته ؛ از آنجا به طرف پشتكوه تشريف مىبردند . يكى از تفريحات ديگر پدرم هم اسب‌دوانى بود ، كه هر سال شب عيد اسب‌دوانى مىكردند . آن‌هايى كه اول براى تفريح بوده است ، اخيرا جزو تشريفات سلطنتى شده بود و بايد حتما مجرا شود ؛ مانند : بازى پهلوان‌ها ، كه هر سال بايد در سردرب تخت مرمر اعليحضرت جلوس نموده و پهلوان‌ها در جلو بازى كرده ، كشتى بگيرند . اين پهلوان‌ها خالى از تماشا نبودند . در واقع ، خيلى اسباب تفريح بود . از اين قسم تفريحات ، در مدت شبانروز ، به اقسام مختلف براى اين خانم‌ها موجود بود . و هيچ نمىتوان تصور نمود در عالم خيال ، چنين زندگانى آسوده‌ى شيرينى براى نوع بشر . جز آن‌ها ، هيچ كدورتى ، هيچ زحمتى ، هيچ درد و عقده‌اى در تمام سال به ملاقات آن‌ها نمىرفت . و من يقين دارم اگر كسى از آن‌ها مىپرسيد : زحمت چيست ؟ با يك تعجب فوق العاده ، خيره نگاه كرده ، در جواب بىحركت مانده ، نمىفهميد چيست . و همين قسم وقتى كه ستاره‌ى اقبالشان غروب كرد و پس از [ 19 ] قتل سلطان از سراى خارج شدند ، در مدت اندكى تمام مردند ؛ خيلى كم و به‌ندرت از آن‌ها باقى ماند . بارى ، در زمان ظهور آن طفل سابق الذكر ، من نبوده‌ام . اين‌هايى كه به شما مىنويسم ، قصه‌هايى است كه در موقع استراحت ، دده جان براى من نقل مىكرد . وقتى كه من بزرگ شده ، تقريبا مىفهميدم ، اين طفل بزرگ و تقريبا ده دوازده ساله بود . يك قدرى هم لازم است از اخلاق و عادات خانم‌ها به شما بنويسم ؛ و بعد شروع به قصه‌ى خود نمايم . اين خانم‌ها اغلب ، دو نفر سه نفر با يكديگر دوست و رفيق بودند . اغلب روزها را به مهمانى و بازى « لاسكنه » - لاسكنه : صورت‌هاى مختلف الوان مضحك است كه از مقوا درست مىكنند - و صحبت‌ها و خنده‌ها به شام مىرسانيدند . و تمام مذهبى و مقيد به روزه و نماز بودند . هميشه ، ميل داشتند در تزئين و لباس بر يكديگر سبقت داشته ، خود را فوق العاده جلوه داده ، جلب نظر شاهانه را بنمايند . عصرها ، هر روزه و بالاستمرار ، دو سه ساعتى را مشغول توالت و لباس‌هاى رنگارنگ الوان بوده ، خود را مثل رب النوع‌ها مىساخته و به حضور حضرت سلطان مىرفتند . ولى ، امتيازى ما بين هيچ كدام در پيشگاه حضرت سلطان نبود ؛ مگر يك نفر از آن‌ها كه محبوب القلوب و بىاندازه طرف توجه بود . اين زن جوانى بود تقريبا بيست ساله ، قد بلند ، با موهاى سياه و بشره‌ى لطيف سفيدى . چشم‌ها بىاندازه قشنگ و مخمور . مژه‌ها برگشته و بلند . خيلى خوش مشرب ؛ خوش سلوك . با تمام مراحم حضرت سلطان ، متواضع ، فروتن ، مهربان و خيلى ساده و بدون آرايش . پدرش باغبان ؛ از تحصيل تمدن به كلى عارى « 6 » .

--> ( 6 ) - اين زن معروف به خانم باشى يا باغبانباشى ، دختر باغبان اقدسيه بود كه با جيران ، زنى كه ناصر الدين شاه بسيار دوست مىداشت شباهتى داشت . ر . ك . دوستعلى خان معير الممالك ، يادداشتهائى از زندگانى خصوصى ناصر الدين شاه ، چاپ تهران ، 1351 ، ص 48